من اینجارو ساختم تا بنویسم و بتونم با آدمای جدید و جالب آشنا بشم(و همچنین یه داکیومنتیشن باشه برای آیندگانی که میخوان گذشتگان(یعنی امروزِ مارو) مطالعه کنن.
من حدودا از 12 سالگی وبلاگ نویسی میکردم(اونموقع با اینترنت دایال آپ توی پرشینبلاگ) ، یعنی میشه تقریبا از 14 سال پیش تا به امروز. اینجا نمیخوام از سرگذشتم یا زندگی عجیب و غریبی که داشتم بگم . فقط میخوام از چیزی که امروز هستم و افکار و باورها و علایقی که امروز دارم بگم. آدمی هستم که به اطرافم خیلی اهمیت میدم. اصلا نمیتونم ساده از چیزی بگذرم. همیشه urge زیادی دارم برای حل کردن مشکلات اطرافم (این تشنگی برای حل تمام مشکلات در من، توی کشوری به نام ایران که پر از مشکلات ریز و درشت و عجیب غریبه از من یه دخترِ نه چندان خوشحال ساخته، منفی نگر یا نا امید نیستم، اما خوشحال هم نیستم[چون خیلی منطقی و واقع بین ام]) درحالی که عاشق حل مسئله ام و خوره ی یادگیریِ چیزای جدید ، اما توی روابط اجتماعی هنوز جای کار دارم :) ولی این رو هم به عنوان یه مسئله نگاش میکنم و همیشه براش دنبال راه حل و بهتر کردنشم. عمیق ترین دوستی هایی که توی زندگیم داشتم از فضای اینترنت شروع شدن. اینترنت نه تنها به زندگی من معنا داد بلکه تک تک چیزایی که امروز دارم رو خودم با دسترنج خودم و درامدی که از مهارت هام داشتم خریدم و تقریبا از 18 سالگی از اینترنت درامد داشتم. و وقتی توی ایران قطع میشه خیلی هندل کردن شرایط و روحیهم برام دشوار میشه. راستی یه پیج شخصی اینستاگرام با 32K فالور هم دارم که توش آموزش میدم ولی ترجیح میدم اینجا لینکی ازش نذارم .
درباره تعصب؛ همیشه برای خودم یه اصول و چهارچوبی دارم و یه سری چیزا برام درسته و یه سری چیزا توی ذهنم غلطه، ( به مسائل بی تفاوت نیستم هیج وقت) اماا هیچ وقت اینطوری نبوده که یه مسئله همیشه برام درست بوده باشه. از بچگی تا الان هزاربار معنای درست و غلط برام تغییر پیدا کرده. معنای دروغ و حقیقت برام تغییر پیدا کرده. تمام معناها رو من زندگی کردم و لمس کردم . چرا ؟ چون ذهنم «آزاده»، چرا؟ چون ذهنم منطقی و یادگیریپذیره، نمیتونه متعصب باشه حتی اگه بخوام زورش کنم.( تنها چیزی که میشه گفت روش تعصب دارم اخلاق و انسانیته).
به خدا باور دارم ؟ بله . از دین/مذهب خاصی پیروی میکنم ؟ خیر . راستگرا هستم ؟ بله. اهل آشپزی هستم ؟ خیر ( ولی تفننی گاهی انجام میدم، فعالیت لذت بخشیه برام، توش خوبم؟ نه خیلی . خیلی اهل خواب و غذا نیستم متاسفانه، زندگیم عجین شده با اضطراب و همیشه سعی میکنم راه حلم برای این مشکل قرص نباشه به جاش ورزش(فوتبال فریستایل) و تنفس های طولانی و کنترل شده.
عاشق موسیقی هستم و یکی از اصلی ترین راه هاییه که میتونم با یه آدم ارتباط حسی برقرار کنم ( درواقع سلیقه موسیقی آدما خیلی تاثیر داره به نوع نگاهم بهشون و توی طبقه ای که از ذهنم جا میگیرن) . موزیسین نیستم و تاحالا هیچ سازی ننواختم (گرچه همیشه رویاشو داشتم) اما خب موزیک رو خوب میفهمم و خوب گوش میدم. ( سبک های متنوعی گوش میکنم مثل: راک ، پست راک، سافت راک، الکترونیک، جز ، کلاسیکال و سمفونی و.... )
یکی از کاراکترهایی که توی دوره نوجوونی خیلی روم تاثیر گذاشت Aaron Swarts بود معروف به پسر اینترنت که توی سن 27 سالگی خودکشی میکنه، خیلی زیاد شخصیتم شبیهش بود وقتی داستان زندگیشو میخوندم و جالبیش اینجاست که روز تولدش دقیقا با من یکی عه ( هشتم نوامبر ) .
اهل فیلم و سریال کتاب هستم ؟ فیلم و سریال کم ندیدم تو زندگیم اما نمیتونم اسم خودمو "فیلم باز بذارم" روتین خاصی ندارم براش گاهی وقت و حوصله ش باشه یه چیزی از واچ لیستم ببینم. کتاب چی ؟ اونم خیر . خیلی میخرم اما نمیخونم. قدیما میخوندم اما الان انقدر دغدغه های ذهنیم زیاده که تمرکزشو ندارم، به جاش ولی یوتیوب زیاد میبینم و سرچ زیاد میکنم. اهل مقاله خوندن هم هستم و سعی میکنم خودم رو به روز نگه دارم توی علوم و زمینه های مختلف. دوست هایی که اطرافم دارم هم معمولا شبیه خودم ان. همیشه با هم دانشمون رو تبادل میکنیم و از هم یاد میگیریم. از موضوعات مرتبط با پول و بیزنس خیلی خوشم میاد. ( شاید چون توی یه خانواده کاسب به دنیا اومدم)
خودم رو آدم تنهایی میدونم، و ۹۰ درصد مواقع با این موضوع اوکی ام، ده درصد مواقع به خاطر مسائل هرمونی با این موضوع اوکی نیستم :) (البته باورم اینه که قریب به 90 درصد آدمای روی کره زمین خودشون رو تنها میدونن بقیه هم تنهان فقط توی فاز انکارش ان) کابوسِ همیشگیم از کودکی تا به امروز که به شکل های مختلف توی خواب میبنم «طرد شدنه» ، شاید برای همینه از خیلی صمیمی شدن با آدم های واقعی ترس دارم. و اکثر دوستی هام لانگ دیستنس بوده. اما دوستی هایی که لانگ دیستنس نبودن همیشه طولانی تر بودن. عشق رو تجربه کردم؟ بله بارها. آدما همیشه دوستم داشتن، دوستای زیادی نداشتم ولی محبوب بودم چه توی مدرسه چه دانشگاه چه محل کار چه خانواده ( که خب دلیلش شاید این بوده که کم دردسر و کار راه انداز و حرفه ای بودم، و خودم ازین موضوع اصلا راضی نیستم، برای همین غر زدن رو تحسین میکنم) . آدمایی که خیلی الکی سعی میکنن خوش بین و مثبت بین باشن رو نمیتونم تحمل کنم. باور دارم ک آدمیزاد باید غر بزنه و کسی ک غر نمیزنه یا بیماره یا ریاکار یا احمق . خودم تا چند سال پیش اینطوری بودم، همش سرکوب میکردم خودمو و احساسات منفیمو و همش مثبت مثبت مثبت، اما الان تصمیم گرفتم محدود پیش آدمای امن زندگیم یا حتی توی این بلاگ گاهی از غر هام و ناراحتی هام بگن چون اونا هم جزئی از وجود و زندگی منن.
خب حالا از مسائل منتالی دربیایم و یکم فنیش کنیم، من مدرسه رشتم علوم تجربی بود، دانشگاه رشتهم زبانانگلیسی بود، و همون موقع شاغل هم بودم و شغلم طراحی گرافیک بود:)، وقتی دانشگام تموم شد من چهار سال سابقه طراحی گرافیک داشتم و شیش ماه سابقه تدریس زبان. تصمیم گرفتم وقتم رو با ارشد خوندن تلف نکنم و به جاش نشستم برنامه نویسی فرانت یاد گرفتم. بعدش یک سال و نیم توی یه شرکت کارمند شدم و از خروسخون تا بوق سگ میرفتم سر کار. بعد از نزدیک دو سال ازونجا اومدم بیرون و فریلنس کارمو ادامه دادم. خیلی بی ثبات تر از لحاظ مالی ولی روان آرام تر.
کلا شخصیت تجربه گرایی دارم و همه جور لایفاستایل و فعالیتی رو تست کردم یه دوره. تنها چیزی هنوز تست نکردم زندگی در سفره و همچنین بیزنس خودمو داشته باشم. به اینها هم میرسم در ادامه.
هدف غایی زندگیم آرامش و تمرکزه. در آرامش بمیرم نه در اضطراب و غم. همین. (امیدوارم یه روز نَوه هام رو هم ببینم). هدفم هرسال اینکه بتونم جای تمرکز کردن روی مسائلی که نمیتونم حلشون کنم و از کنترل من خارجن انرژیمو بذارم برای کارایی که در کنترل خودمن. مثل لایف استایل سالم تری داشتن و در زمینه یادگیری و کسب درامد هم بهرهوری بیشتری داشته باشم. ( و همچنین کمتر برنامه ریزی و رویاپردازی کنم و بیشتر عملگرا باشم)
اگر این متن رو خوندید و دوست داشتید بیشتر آشنا بشیم و منم بشناسم شمارو، حتما برام پیام بذارید ( اگه توی یه شهر باشیم هم خوشحال میشم ببینمتون.